ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

ابوالفضل و بابا

نمی دونم از کجا متوجه میشی بابا پشت در خونست،به محض در آوردن کلیدش عکس العمل نشون میدی، میدوی سمت در و بابا و بابا می گی، منم هر بار فکر می کنم اشتباه کردی و دلم برات می سوزه، وقتی در باز می شه و محسن میاد داخل می فهمم که باید دلم برای خودم بسوزه که اشتباه فکر می کردم، بعد خرید بابا رو از دستش می گیری و تحویل من میدی، عشق اینی که از بابا یه چیزی بگیری حتی اگه مربوط به خودت هم نباشه... بابا رو که می بینی دلت فقط حموم میخواد و آب بازی با بابا، سرما زیاد اجازه نمیده که هر روز بری دوش بگیری ولی با اصرارهای فراوونت هی تقریبا هفته ای سه بار و میری حموم... جمعه برای بار اول با بابامحسن تنها رفتین خونه ی مامان جون، چون مامانی کار داشت... ...
23 دی 1391

ابوالفضل و مامان

آب بده، آب، آببببببببب، آب بدههههههههههههه، تقریبا روزی حداقل 50بار این کلمه و این جمله ی دو کلمه ای رو تکرار می کنی... دایی علی می گه اگه اسمت ابوالفضل هم نبود اینقدر آب آب می کردی... معانیه مختلف دا، این کلمه که در حالات مختلف و متفاوت بیان میشه، باید ترجمه کنی مامان... از پله برقی می ترسیدی، ولی اینبار که رفته بودیم فرودگاه استقبال مادرجون، چه خوب با این تکنولوژی ارتباط برقرار کردی... می شه گفت تقریبا از دیوار راست هم بالا میری، قربون پیاده روی های روزانه ات بشم من... میگم ابوالفضل مامان بیا ازت عکس بندازم، بریم، می گی بریم، میگم دوست داری عکس بندازی می گی آره...تازه ژست هم می گیری... خاله ها بهت بازیه چام ...
23 دی 1391

یه حبه قند

مامان جون با اینکه حال نداشت، با ذوق زیاد، پشت دوربین، آموزش ژست گیری داشت به پسری...مرسی مامان جون البته این عکس قبل از اومدن مامان جون   ...
19 دی 1391

پیامکهای قبل از تولد

قبل از دنیا اومدنت یه سری اس ام اس از خاله ها و دیگران به دستم می رسید که منو برای دیدنت عاشق تر و دیوانه تر می کرد... خاله مریم22فوریه 2011ساعت19:23 : قربون خواهرزاده ی گلم بشم من، کاشکی الان اومده بود تو این دنیای خاکی و همش می خوردیمش ، گوگولی مگولیمونو... خاله مریم11 آوریل 2011ساعت11:40: نیدا جون، تولدت مبارک، در دو روز بعد خدا مامان ابوالفضل و به این دنیا فرستاد، تا هم بچه ی خوبی برای مامان و باباش باشه، هم خواهر خوبی هم همسر خوبی و هم مادر خوبی برای بچه ش باشه به امید روزی که تولد 145سالگیتو تبریک بگم می بوسمت... دایی حسن12 آوریل 2011 ساعت22:15: سلام به خواهر عزیزتر از جانم، نمی دونم چندمین نفرم ولی از ته قلبم می گم ...
13 دی 1391

دردونه ی مامان

کلا هیجانی ای، می خوای محبتتو نشون بدی به آدم فشار میاری، می چلونی، می فشاری، درد آور محبت می کنی، قربون محبتهای دردآورت بشم من... حیف هوا سرده وگرنه می خواستم یه برنامه بذارم ببرمت باغ وحش، به حیوونها خیلی علاقه نشون میدی... عشق حموم کردنی خصوصا با بابامحسن، میگی آب با، یعنی آب بازی، اومده بودیم این خونه جای حمومو بلد نبودی، الان میری و اصرارمون می کنی حمومت کنیم...دو روز دیگه هفده ماهه میشی، از الان مبارکه مبارک... عزای واکسن هجده ماهگیتو گرفتم، ایشاالله که به سلامتی این واکسن و هم بزنیم... ابوالفضلم موندم قبل از تو چطور زندگی می کردم... انگار همیشه بودی... قربون چشمهای نازت بشم من...   ...
13 دی 1391

گوله انرژی

ششم مهرماه مصادف با شب میلاد امام رضا خونه دار شدیم، چهاردهم آذرماه مصادف با شونزده ماهگیت خونه رو تحویل گرفتیم، قبل از اثاث کشی بابا محسن تغییراتی که مدنظرش بود تو خونه داد و از بیستم آذرماه اثاث کشی شروع شد، روزهایی شد که من از تو 16 ساعت هم دور بودم، از مامان جون ممنونم که این روزها از شما نگهداری می کردن، از مادرجون، خاله منا و خاله مریم، عمه زهرا، عمو مهران، پسرعموحامد، پسرعمه هومن، دایی علی و دایی وحید و دایی حسن و دایی هادی، پدر عزیزم و در کل از تمامیه کسانیکه تو این اثاث کشیه خ ا ط ر ه انگیز به ما کمک کردن تشکر ویژه دارم... اثاث کشی با یه کوچولوی شیرخوار تو این سرما خیلی سخت بود، خصوصا که مامانیه من یه گوله انرژیه و از دیدن و...
8 دی 1391